میدونم امشب اصلا وقت خوبی برای گفتن این حرفا نیست. مردم قراره فردا جونشون رو توی دستاشون بگیرن و برن توی خیابانو و فریاد بکشن، اما من میخوام یه حرف دیگه بزنم. عاطفه توی گوگل ریدر شر کرده بود. خبرش شوک آور بود برای من، نوشته بود اون شب پیروزی مردم مصر، همون شبی که همه ی دنیا داشتند میدون تحریر رو میدیدن، همون شبی که ما جلوی تلویزیون از خوشحالی میلرزیدیم و گریه میکردیم از خوشحالی و فک میکردیم آیا برای کشورمون همچین آزادی خواهد رسید، درست همون شب، یه خبرنگار زن آمریکایی مورد تجاوز دسته جمعی مردای مصری قرار میگیره که جشن شادمانی گرفته بودند!!!!!!!!

ما همه ی ١٨ روزشو  روبروی صفحه تلویزیون نگران بودیم، اونا جلوی دیکتاتور ایستاده بودند، اونا آزادی و عزت میخواستند، اونا همدل و همراه بودند، اونا طعم آسیب، ترس و در خشونت رو میفهمیدند، چشیده بودند ، اما حالا چرا توی شب پیروزی؟

یکی گفته بود دیکتاتورا میان و میرن و خبری از حقوق زنان نیست. من حتی اینم نمیخوام بگم، میخوام از آدمیزاد بگم، گذشته از زن و مرد بودنش، از خشونت و ظلم بگم مستقل از اینکه به کی روا داشته میشه.  ای شمایی که ١٨ روز جونتون روبه خطر انداختید که مبارک بره و آزادی  و حقوق انسانیتون رعایت بشه، شما تصورتون از آزادی چیه؟ آزادی و رفتارهای غیر خشونت آمیز فقط اون روزی که ما قربانی هستیم معناداره؟ آیا ما همیشه قربانی خشونت هستیم*؟آیا ما هرگز دیکتاتور کوچکی در درون نداریم؟ این زنجیره ی ظلم تا کجا ادامه داره، از حکومت به مردم، از مرد به زن، از زن به کودک، از کودک به گیاه و جونور، کجا متوقف میشه؟ کجا وقتی ضعیف تری رو دیدیم آزارش نمیدیم؟ کجا آزادی رو برای همه میخوایم؟

امشب فهمیدم چه طور دیکتاتور ٣٢ سال حکومت کرده بود.

...

 

 

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
تگ ها :

 

رو لبام قفل سکوت و تو گلوم یه انفجاره     کسی از حال دل من این روزا خبر نداره

زیر پرده های سانسور توی این شهر نفس بُر      من هنوز معتقدم که روبرو فصل بهاره

 شتک سرد زمستون رو تن زخمی و خسته ام    توی زندون ستمگر پشت این درهای بسته ام

زیر رگبار شکنجه، زیر توهین، زیر تحقیر     دل به فرداهای روشن، دل به فریاد تو بستم

می رسه روزی که جای من و تو زندون نباشه  پاسخ سوال ساده با تفنگ و خون نباشه

کسی به جرم عقیده له نشه تو ملأ عام   نسپرند سر کسی رو به طناب و چوب اعدام

یه روز خوب میاد اما خیلیا خالیه جاشون  جاریه تو گوش این شهر، آه سرد مادراشون

روزی که کینه و نفرت توی تاریخ جا بگیره       حتی آزادی انسان توی مشتش هم نمیره

                                                                                                    آریا آرام نژاد

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٦
تگ ها :

 

گاهی هم زمانی بعضی اتفاقا آدمو به فکر فرو میبره، وجدان درد میاره شاید، تا رسیدم خونه ایمیلمو باز کردم، این روزا کارم آخه همش میل چک کردنه، توی فیس بوک آدم کرده بود، تا اسمشو دیدم یه موجی از ناراحتی دوید توی کله ام، سوم راهنمایی بودیم گویا، کناره ما مینشست، کناره من و سپیده، اون موقع ها ٣ تایی رو یه میز و نیمکت می نشستیم، از اول ازش خوشمون نیومده بود، نمیدونم برای چی، یه جورایی فک می کردیم بهتر از اونیم، اونم بدترین راه رو انتخاب کرده بود، یعنی محبت کردن به ما دو تا، ما ام هی بیشتر بد رفتاری میکردیم، میزو خط کشی کرده بودیم، نمیتونست از اون خطه اون ورتر بیاد، باهاش حرف نمیزدیم، خلاصه هر نوع بی محلی که بلد بودیم، ما همش ١۴ سالمون بود، نمیفهمم چرا اون قدر پلید بودیم...

بعد از اون همیشه یادم می افته و شرمنده می شم، تعجب می کنم از پتانسیل ظالم بودنی که تو اون سن در من بود و به فکر فرو می رم...

ایمیلش درست وقتی رسید که یه ایمیل کمی ناراحتم درست بغل دست ایمیل فیس بوکش نشسته بود.

...

کاش می شد ازش معذرت خواست به خاطر تحقیری که نسبت بهش روا داشتیم، ولی فک نمیکنم بتونم این کلمه ها رو بهش بگم.

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٤
تگ ها :

 

یه مرض ناشناخته است گویا، مرض خستگی، من بهش دچارم بدبختانه، من از همه ی نقش هایی که قبول میکنم خیلی زود خسته می شم. مثه یه بازیگر که نمیتونه یه عمر یه نقش  رو بازی کنه، از نقش زن مستقل و شاغل خسته می شم، از نقش زن تحصیل کرده و عشق علم، از نقش زن خانه دار و تر گل و ورگل، از نقش معشوق، عاشق،از نقش فعال حقوق زنان، زن خیلی قوی، خیلی لطیف، من هیچ کدوم اینا نیستم، نمیتونم به هیچی از درون متعهد باشم، فقط ترس نمیزاره کاری کنم، من از ترس قدم بر نمیدارم، از ترس اینکه اوضاع رو گند تر کنم، بس که خسته ام از بازی های نا تموم خودم. این مرض زنای هم نسل منه، می گردن شاید آویزون یه چیزی شن که پسون فردا بگن عمرشون رو پای اون گذاشتن، عین اون زن اه توی وانهاده، وانهاده برا من و بقیه که خوندیمش عین یه شوک بود، یه دروغی که همیشه باورش داشتیم. باور داشتیم زنا قهرمانای فداکاری ان، شاید باشند، ولی این همه ی حقیقت نیست، من نمیتونم به خودم فردا دروغ بگم. ما قربانی سر درگمی هامونیم، قربانی دویدن و رسیدن و راضی نبودن.

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱
تگ ها :

 

راست میگن که آدم شبیه کسی میشه که دوسش داره، منم شبیه تو شدم، نمیدونم خوبه یا بده  ولی این اتفاق افتاده، تو هیچ وقت باهام موافق نیستی، مهم نیست بحث چی باشه، در هر صورت تو نظره غیره مساعد تو به هم میدی، اولا عصبی میشدم، آدما دوس دارند تایید بشن، دوست دارن تو جمع خیلی خصوصی شون مثه هم فکر کنند و فکرشون تقویت بشه، کم کم که عادت کردن دیدم بدم نیست، گاهی میفهمم اشتباه کردم، گاهی کمتر تعصب پیدا میکنم رو فکرم، میدونم شدت مخالفت تو بیشتر از چیزیه که نشون میدی، میترسی  دلگیر شم، ولی به هر حال نظر غیر مساعدت همیشه از لابلای حرفا و کامت ها و نگاهت سرریز میکنه. حالا مثه تو شدم، سعی میکنم به هر چی که میشنوم با یه دید نا موافقی نگاه کنم، میدونم بعضیا دوسم ندارن، ولی دست خودم نیست، یه ساز مخالفی شدم

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٠
تگ ها :

 

جرقه اش با یک وبلاگ زده شد این بار، گاهی با یک شعر، گاهی با یک کلمه ی روزمره، گاهی حتی با یک لحظه ی ساکت، و تو یک باره یاد خودت می افتی، یاد چیزی که ماه ها و ماه هاست لابلای دلمشغولی هایت گم و گور شده است. یاد من که از خودم فراموش شده ام. روزها با روزمرگی هایم بیدار میشوم، هرروز صفحه ی موبایل را می بینم و نگران بیدار می شوم، نگران همه ی کارهای تلمبار شده، می چرخم دوره خودم تا شب و شب باز با فکره همین ها می خوابم، و این داستان ادامه دارد تا هر وقت که نایی باشد وجانی و هر از گاهی این تلنگر خورده می شود. یاد مرگ می افتی، یاد مفهوم خوشبختی، یاد کودکی ها، یاد خدا... دلم تنگ میشود برای لحظه های بی خودی ام،برای یک زیارتگاه فراموش شده یک جایی از این دنیا، یک لحظه ی خاموش بالای کوه که شهر اینهمه کوچک و حقیر به چشم می آید. یک آسمان پر ستاره ی شب، برای هرچیزی شبیه بی تقلایی، آرامش و ...

بهتر است گاهی همه ی صداها خاموش شوند، همه ی صداهای سرزنشگر، تشویق گر، نصیحت گر درون، کاش می شد روزی با سکوت بیدار شوی، توی همان لحظه ی دردناک بین خواب و بیداری هیچ سوالی و تصویری نباشد، شاید ملکوت که می گویند همچین سکوتی است توی سر وصدا وفریاد ما، نمی دانم.

 

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
تگ ها :

 

همیشه می گفتم خدایا خواسته ات رو توی چیزی که من میخوام قرار بده، ولی حالا می گم خدایا خواسته ام رو اونی قرار بده که تو میخوای.

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٧
تگ ها :

 

می دونی دوستم، بعضی وقتا آدم آرومه چون چیزهایی که میخواد برا آروم بودن رو داره، یا لااقل یه کمیشو داره، ولی بعضی وقتا آرومه چون چیزی نمیخواد یا نمیدونه چی باید بخواد، تو به من یاد دادی اینجوری آروم باشم، بدم نیست البته، به استثنای بعضی شبای محدود که از گریه خفه می شم... ولی در مجموع خوبه

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۸
تگ ها :

 

میدونی چرا آدما خودشونو میکشند؟

چون درد میکشند و کسی مقصر نیست.

  
نویسنده : مینا ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳٠
تگ ها :

 

باور کردنش سخته ولی زندگی درست همون قدر که آسونه همون قدرم سخته، همون وقتی که غمگینه شادم هست. همون لحظه ایی که آرومه یه طوفان توش غرقه. زندگی همینه، شایدم واسه همینه که دوس دارمش.

....

عصر داشتم از تو پارک دم خونه رد می شدم. حس کردم چه تنهام، نه از اون تنهاهایی که آدم غصه بخوره، یه تنهایی دیگه، دیدم آخرین باری که واقعنی حرف زدم خیلی وقت پیش بوده، اخه چرا دنیا باید اینهمه بزرگ باشه که آدمایی که من دوسشون دارم باهم یه گوشه اش جمع نشن، وقتی پدر مادر دارم، دوستی ندارم، وقتی دوستام هستن، آزادی و امنیت و رفاه ندارم، وقتی رفاه و آزادی دارم نه دوستی دارم و نه پدر و مادری کنارم هستن، خدایا کاش این دنیا را کوچیک تر آفریده بودی عوضش وقتشو بیشتر میکردی.

..

 

  
نویسنده : مینا ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤
تگ ها :

← صفحه بعد