پیامکهاشان را چک کن
توی خانهشان مامور بگذار اصلا
بلکه بفهمی
که غم دارند
که اندوه میخورند
..........................
قشنگ بود. نتونستم ننویسمش.
...
خوش به حال جام لبریز از شراب. خوش به حال آفتاب.
ای دل من گرچه در این روزگار نقل و سبزه در میان سفره نیست،
جامت از آن می که میباید تهی است.
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم,
ای دریغ از تو اگر مستت نسازد آفتاب,
ای دریغ از تو اگر کامی نگیری از بهار...
اینجا نشسته ام و به تزم فکر میکنم و یادم می آید که از روزی که فکره جدیدی برای این تز به ذهنم رسید یک هفته ایی می گذرد. و تمام روزهای گذشته در حال نشخوار فکرهای بی ربط و خبر و وبلاگ دزدکی خواندن بوده ام. اینجا یک بعداز ظهر جمعه است که هنوز ناهاری آماده نشده است و چشمم آب نمی خورد که چیزه خوشمزه ایی برای خوردن پیدا شود. این روزها همش فکرم مشغول ددلاین تزم است و همش اضطراب دارم مگر اینکه صفحه نرم افزار جلوی چشمم باز باشد که معنی اش این است که جای نگرانی نیست و مشغول به کار می باشم. اینجور وقت ها هی دلم می خواهد کتاب بخوانم فیلم ببینم و همه کار کنم غیر فکر کردن به "زنان سرپرست خانوار و نرخ فقر و مصائب مرتبط شان".
من چه قدر این روزها کودک ام، یک جوری که خودم هی مدام مراقب خودمم. مراقب دلمم که نشکند. که تهدید نشود که نترسد از آینده و حال، این روزها صبح ها به خودم جایزه میدهم. میگذارم بیشتر بخوابم. گاهی سره کار به خودم اجازه میدهم که یک داستان خیلی کوتاه بخوانم. گاهیم شعرهای عاشقانه را خطاب به خودم گوش میدهم. خلاصه این روزها مهربان شده ام. حتی گاهی اشک هایم را با مهربانی پاک میکنم و خلاصه همه ی این کارها در نبود تو آرامم نکرده هنوز.
"جایی که در آن زندگی میکنیم اهمیتی ندارد؛ مهم این است در چه حالتی به سر میبریم"
نابودی تدریجی 3000 انسان در سالهای خستگی و میانسالی در اردوگاه اشرف چیزی است که در شلوغی این روزها و حتی سالهای گذشته کمتر توجهی و حتی ترحمی به آن شده است. قصدم حرف زدن درباره ی عملکرد درست و غلط این افراد نیست که میدانم مخاطبی ندارم. قصدم این است که بگویم، فعالیت سیاسی در کشورم ایران سالهاست که فعالیتی توام با موفقیت های کوتاه و سالهای طولانی رنج و حذف و خشونت و سرکوب است. نمیگویم که رشد نکردیم ها،نمیگویم مشروطه خواهان و انقلابیون 57 کم آدمهایی بودند. فقط نمیدانم چرا توی این سرزمین اینقدر سخت و دیر به ثمر میرسیم و اینقدر پر اشتباه.
حالا هر روز خودم را جای یک زن 50 ساله توی اشرف میگذارم. با سالهای طولانی دوری و بدبختی. چشم به راه صبح امیدی که برنیامد و دلم میگیرد و دلم نمی خواهد عمرم را بر سره مبارزه ایی اینچنین ببازم و یا ببازیم.
این روزها دلم با مردم کوچه و خیابان می طپد. شاید کار سیاسی دنبال گذشتن معنای شورانگیزی در این حیات تنهایی فردی باشد. شاید احساس یکی شدن با جمع باشد که اینقدر آدم را هول میدهد قطره ایی باشد از یک جمعیت هزاران نفری. همه ی اینها هست. همه ی این انگیزه ها. اما ترس و نگرانی از آینده هم هست. آینده ایی که نکند به خشونت و بیچارگی امروز باشد. برای همین است که از سنگ های توی دست ادم ها میترسم و از احساس انتقام. و از خشم جنبش و ...
"هیچ کدام از ما واقعا پوست کلفت نیست، اما ما با هم یک نوع مهربانی محتاطانه و درویشانه داریم که به میزان مساوی از محبت و بی اعتنایی تشکیل شده است، به اضافه مقداری بدجنسی که روابط میان افراد را تحمل پذیر می سازد. از هم می پرسیم "چطوری؟" و بی آنکه به این مطلب تکیه کنیم جواب می دهیم " بدنیستم ". نیکولا یک روز تعریف می کرد که در برتانی دیده بوده است که بچه ها یک مرغ دریایی را گرفتند و با صابون مارسی تنش را شستند و ولش کردند. همین که پرنده روی دریا نشست ، چون بال و پرش چربی نداشت، یک هو توی آب فرو رفت و دیگر بالا نیامد. نیکولا می گفت که بی اعتنایی چربی روح است، مانع می شود که آدم غرق بشود. وقتی که به دیگران خیلی اهمیت بدهیم دیوانه می شویم. و هم چنین به خودمان"
از کتاب: :بیست و یک داستان از نویسندگان معاصر فرانسه
بدنیستم، شما چطورید؟ از کلود روا
نمی تونم بفهمم چرا درست وقتی که تنهایی و دلت یه دوست میخواد همه یه کاری دارن، چرا هر موقع یه عالمه درس داشتی کلی مهمونی دعوت میشدی. چرا همه چیز یه موقع ایی اتفاق می افتن که انتظارشو نداری و یا دیگه نمی خوایش؟ همه اش حکمت تواه خدا، حالا پشت تنهایی های ما توی این روزا چی هست فقط تو میدونی و تو.
روزهای قشنگ باز رسیده اند. هوای یه نمه سرده بارونی. فقط دلم می خواد لباس گرم بپوشم و توی خیابون های پردرخت راه برم. راه برم. اونقد که شب خسته و کوفته برگردم. یه شوقی توی دلم هست که نمیدونم چیکارش کنم. یه جور حس شادیه بی دلیل. بی بهونه.
خدایا شکرت برای بودن
ای برادر !خداوند ،بی نهایت است و لامکان و لازمان ؛اما به قدر فهم تو ،کوچک می شود ،و به قدر نیاز تو فرود می آید ،وبه قدر آرزوی تو گسترده می شود ،و به قدر ایمان تو ،کارگشا می شود ،و به قدر نخ پیر زنان دوزنده ،باریک می شود ،و به قدر دل امیدواران گرم می شود...پدر می شود یتیمان را ،و مادر .برادر می شود محتاجان برادری را .همسر می شود ماندگان را .طفل می شود،عقیمان را .امید می شود نا امیدان را .راه می شود گمگشتگان را .نور می شود در تاریکی ماندگان را .شمشیر می شود ،رزمندگان را .عصا می شود پیران را .عشق می شود محتاجان به عشق را...
خداوند ،همه چیز می شود همه کس را -به شرط اعتقاد ؛به شرط پاکی دل ؛به شرط طهارت روح ؛به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.
ای مسلمانان !ای پیروان آقای ما علی !
بشویید قلب های تان را از هر احساس ناروا !
و مغزهایتان را از هر اندیشه ی خلاف
و زبان های تان را از هر گفتار ناپاک
و دست های تان را از هر آلودگی در بازار...
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ،ناراستی ها ،نامردمی ها !
چنین کنید تا ببینید که خداوند ،چگونه بر سر سفره ی شما ،با کاسه یی خوراک و تکه ایی نان می نشیند و بر بند تاب ،با کودکان شما تاب می خورد ،و در دکان شما ،کفه های ترازویتان را میزان می کند ،و در کوچه های خلوت شب ،با شما آواز می خواند...
مگر از زندگی چه می خواهید
که در خدایی خدا یافت نمی شود
که به شیطان پناه می برید؟
که در عشق یافت نمی شود
که به نفرت پناه می برید؟
که در سلامت یافت نمی شود
که به خلاف پناه می برید؟
ای برادرها !ای خواهرها !قلب های تان را از حقارت کینه تهی کنید
و با عظمت عشق پر کنید
زیرا که عشق ،چون عقاب است .بالا می پرد و دور ؛بی اعتنا به حقیران در روح .
کینه چون لاشخور و کرکس است .کوتاه می پرد و سنگین .جز مردار ،به هیچ چیز نمی اندیشد.
برای عشق ،ناب ترین ،شور است و زندگی ونشاط .
برای لاشخور ،خوب ترین ،جسدی است متلاشی....
...نقل از کتاب -مردی در تبعید ابدی-بر اساس زندگی ملاصدرای شیرازی...به قلم نادر ابراهیمی.
